Friday, October 16, 2009


داستان معلم

بشنو ز داستان معلم حکایتی

لالی شوی اگر کنی زو شکایتی

نه پول لباس بوده اش نه آن دل رشوت

نه کهنه شود بوت افغانستان معلم

هر کس خورد روز قابلی پلو و گوشت

چای است و نان است پی دستر خوان معلم

گه در غم تدریس گه در غم نان است

مشکل شده بس چنین داستان معلم

گه گرسنه و نیم سیر سر گردان است

چنین شده زنده گی ای دوستان معلم

چه آه کشد چه ناله با درد و رنج است

کس نیست شنود عرض شبستان معلم

نباشد جای و نان و نباشد لباس

بنگر به حال زار گریه کودکستان معلم

نیستم شاه این عصر و زمانه من معلم

ورنه مرحم کردم زخم کودکستان معلم

در آخر من الفتی با این همه حکایت

خود گفتم و هستم از هوا خواهان معلم

محمد عظیم الفتی

از واشنګتن دیسی ایالات متحده امریکا

Saturday, August 15, 2009



سلام افغانستان وطنم

سلام ای افغانستان زیبا! وطنم
سلام ای جنت زیبای افغان وطنم

ای وای وطنم کابل جان وطنم
ای وطنم عشقم اففان وطنم

ز تو دور سفرکرده ام وطنم
ز هجرانت کباب گشته ام وطنم


جز عشق تو در دل ندارم وطنم
آباد باد مرز و بوم افغان وطنم

ز هجرت نالم شب و روز وطنم
دریایی ز فرو شکوه و نشاط وطنم

همیشه آزاد و تابان خواهمت وطنم
تویی مام من ای مهربان آریا وطنم

اگر تاریخ مملو ز افسانه داری وطنم
من افسانه ها را دوست دارم وطنم

اگر آب و هوایت ز گرد است وطنم
من آن گرد ها را دوست دارم وطنم

سلام ای افغانستان زیبا وطنم
سلام ای جنت زیبای افغان وطنم

شاعر: محمد عظیم الفتی

Tuesday, July 7, 2009



لعنت به کوکنار


کوکنار زرع کردی بر منفعت دهقان
آگاه نهی ممانعت است این منفعت دهقان

مبتلا کردی تو مردم را بر مرض دهقان
محروم ساختی مردم را از غرض دهقان


مواد نشه دار به اسلام بود حرام دهقان
بر تو حرام بود این چنین مرام دهقان


تو از آینده برادرانت بی غمی دهقان
مثل بدسگالان به دوزخی دهقان

تک تک ساعت پندت میدهد دهقان
پند شیرین تر ز قندت میدهد دهقان


گویدت عصر کوکنار درگذشت دهقان
سوی کوکنار باز نگشت دانا دهقان


کوکنار زهر است از آن اجتناب کن دهقان
فرمان خداوند شنو پیروی از آن کن دهقان


خداوند هدایت نماید شما دهقان
تا عار کنید از این عمل شما دهقان


شاعر : محمد عظیم الفتی

Wednesday, May 20, 2009




مادر نازنین

چگونه بستایم؟ تو مظهر مهر را مادر

همه دانند! من ناتوانم در وصف تو مادر

تویی دنیای امید و زندگانیم باصفا مادر

تویی سعادت و خوشبختیم نازنین مادر

تویی منبع ایثار و بخشش باصفا مادر

تویی پر از لطف و صفا و مهربانی مادر

چه شبها که من بیدار بودم مهربان مادر

تو بودی پاسپان و نخفتی با وفا مادر

چه شبها که من بیقرار بودم با وفا مادر

وجود تو سراپا بیمار گشت بار بار مادر

و اگر دور بودم ز دیدارت دلسوز مادر

شب و روز دعایت پشت من بود مادر

شاعر:محمد عظیم الفتی

Wednesday, May 6, 2009


زنده گی زیباست اینکه تو برگردی جانا

هر لمحه دعا کردم تا اینکه تو بر گردی
هر شب صدا کردم تا اینکه تو بر گردی
نه ، نه، دارم امیدی تا اینکه تو بر گردی

آیا باز بر می گردی، تو زنده گی؟
تا با دوستان محبت و رفاقت کنم
برای توشه خود عبادت کنم
هر گز نه ، هر گز نه!
وفا کردم تا اینکه تو برگردی
تنها شدم تنها ز درد هجران ها
تا اینکه تو بر گردی
جدا گشتم ، جدا ز فکر سالها
تا اینکه تو بر گردی
با یاد تو بیهوده کردم سالها
تا اینکه تو برگردی
خواهش ز خدا کردم تا اینکه تو برگردی
تا اینکه تو برگردی
ای دوست بیا بر گرد، بیا!
زندگی زیباست اینکه تو بر گردی
زندگی امروز است،بیا!
جانا امروز بر نمی گردی؟

پس
آن روز اینکه مُردم
با دیده گریان بیا!
که این دیدن آخر است!

یک بار بر روی من ببین
که این دیدن آخر است
اینکه من رفتم
کوه ، دشت و دمن خواهد بود

اما من نه

آن روز اینکه مُردم
با دیده گریان بیا
که این دیدن آخر است
آن روز همه در ماتم غم
یکی در بند و دیگر دست کوبان
همه خواهد بود
و من نه
آن روز اینکه مُردم
با دیده گریان بیا
با دیده گریان بیا

محمد عظیم الفتی

دوستی خوب رویان

کا ش قلب من با تو میلی نداشت
کاش چشم من با تو آشنائی نداشت

کاش قلب من درد تنهایی نداشت
کاش روح من درد پریشانی نداشت

کاش این عشق قربانی نداشت

کاش می دانستم تو بی وفایی

کاش می دانستم تو نا اهل افغانی

کاش می دانستم تو خوب روی بی وفایی

ای وای مردم این است سرنوشت باوفایی

بنگر که ابر می گیرید بر من ز درد بی وفایی

ای وای مردم این است دوستی خوب رویان

بنگر که آسمان می گیرد بر من ز درد بی دوایی

دوستی با خوب رویان بی مروت خطاست

دوستی باخوب رویان با مروت بجاست

محمد عظیم الفتی
دل دیوانه

الفتی با غم ها هستی هم آغوش
جهان تار و دل ها گشته مدهوش

من از آن ساقی دلدار دل مستم
بیا دل بردار بر زیر دلم نوش

نه نه دلم تهی از غم و فسون است

مگر جانم سرتا پا غرق خون است

ز عشقت به دنیا آواز من طنین است
جانا تو میدانی یا نه دلم در جنون است

جانا به هر جا چو بنگرم تو بینم تو
به هر جا چو روم شنوم صدا،صدای تو

به هر جا چو شنوم صدا از دور و نزدیک
بی دوا می شوم ز فراق صدا، صدای تو

شاعر:محمد عظیم الفتی

Thursday, January 22, 2009


پیام عشق

شبی عاشق به معشوق گفت
تویی عشق من
تویی رهنمایی من
تو یی جان من
تویی قلب من
تویی جانان من
در عشق تو شکته ام جانا
دیگر مشکن ما را
من در عشق تو راه فلاح می بینم
در عشق تو عشق خدا می بینم
ای عشق من
ترا از دل و جان دوست دارم
ترا از سر تا به پا دوست دارم
احساست را دوست درام
بوسه هایت را دوست دارم
نوازشت را دوست دارم
قصه هایت را دوست دارم
می خواهم همیش در کنار من تو باشی
می خواهم شب و رزو من تو باشی
می خواهم همراز من تو باشی
همدرد من تو باشی
می خواهم ترا با خود به عرش دوست داشتن
عشق ،محبت ،حقیقت و معرفت ببرم
ترا دوست دارم
ترا با عشق و ایمان دوست دارم
ترا با عشق و ایمان دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم

شاعر :محمد عظیم الفت

Thursday, January 15, 2009

ویب بلاک های محمد عظیم الفتی
ویب بلاک اشعارانگلیسی
ویب بلاک مقالات انگلیسی
ویب بلاک اشعار دری
ویب بلاک اشعار پشتو
ویب بلاک مقالات دری
Email contact: ulfati@mail.com

Wednesday, January 7, 2009

عشق چیست؟

عشق یعنی توجه

عشق یعنی درد

عشق یعنی اعتبار

عشق یعنی امید

عشق یعنی توافق

عشق یعنی شاعری

عشق یعنی وفاداری

عشق یعنی قدرت

عشق یعنی احترام

عشق یعنی اشتیاق

عشق یعنی ارتباط

عشق یعنی جرئت

عشق یعنی زیبائی

عشق یعنی صداقت

عشق یعنی بردباری

عشق یعنی فداکاری

عشق یعنی اختراع

عشق یعنی آخر زندگی

عشق یعنی قدردانی

عشق یعنی زنجیر طلائی

عشق یعنی رگ های قلب

عشق یعنی تفکر ژرف

عشق یعنی دریای اشک

عشق یعنی سرزمین غم

عشق یعنی تحفه خدائی

عشق یعنی دره زحمات

عشق یعنی غرق شدن در بحر

عشق یعنی یک دلیل برای زندگی

عشق یعنی همیش با جانان بودن

عشق یعنی حرکت به سوی پیشرفت

عشق یعنی به حد مفرط دوست داشتن

عشق یعنی جستجوی چشمهای جوانی

عشق یعنی حل شدن در معشوق یا عاشق

عشق یعنی باد که احساس می شود ،اما دیده نمی شود


نویسنده :محمد عظیم الفتی
آرزوی جانان


زمین و آسمان و ستارگان ،روشن اند،من تارم ،درظلمتم

کوه و دشت و بیابان سبزند،من پژمرده ام،زردم

درین خانه سردم

خسته ام

افسرده ام

آشفته ام

سرتا به پا دردم

غرقم

دیوانه ام

قلب من زسوز دردچو کاوه در سوز می سوزد

هیچکس نفهمد تو که می فهمی

خدایا ،مشکل گشاء،دردم

خدایا عطاء بنما نورت

مرا بنشا ، مرا بنشان

به کرسی کودکیم

فقط یک بار ،فقط یک بار


شاعر:محمد عظیم الفتی
بیا جانان


شب است

قلب در تپش مهر چو پروانه میسوزد

پرو بال چو گلوی ناودان از خون سرشار است

شمع خانهٌ یار روشن است

همه افکار

همه چشمان قلب

همه رگ های پر ز درد

به هر جا مینگرد

تشنه روان

قلب سوزان

در زمین

در آسمان

در دشت

در کوه

تصویر زیبای تو بیند

اما همه را در شب تار

در خانه یی انحصار تار

بیا ای یار در خانهٌ ما

خانه ما فروزان کن

خانهٌ ما قطرهٌ آب روان کن

فقط یک با ر

فقط یک بار

فقط بیا و روشن کن

فقط بیا و بریز

فقط یک بار

فقط یک بار


محمد عظیم الفتی
آهنگ بی وفایی

چرا عهد ببندی چرا بی وفایی؟

چراعهد ببندی که تو با وفایی؟

چرا عهد ببندی که دوستت میدارم؟

چرا عهد ببندی چرا بی وفایی؟

چرا عهد ببندی که دوستت میدارم؟

تو ام جان گرامی تو ام بی وفایی

چرا عهد ببندی چرا بی وفایی؟

چرا عهد ببندی که تو با وفایی؟

نه روز آرام جانم نه شب دیده مانم

از من جدا مشو تو ام جان فزایی

می سوزم و مینالم پیوسته ز هجرانت

رحم به دل و جانم تو ام رهنمایی

چرا عهد ببندی چرا بی وفایی؟

چرا عهد ببندی که تو با وفایی؟

چراکردی بی وفایی؟ بیابگذر از جدایی

من شهید عشق تو ام گریه مکن بی وفایی

ببر این شکایت بگو این حکایت

که اول وفا نمودم آخر نکردم وفایی

چرا عهد ببندی چرا بی وفایی؟

چرا عهد ببندی که تو با وفایی؟


شاعر : محمد عظیم الفتی

Saturday, January 3, 2009

امشب خواب نمی روم جانا

امشب خواب نمی روم
امشب تو را می جویم
تورا
،

در این آسمان بی ستون
میان ستاره ها
میان ابر ها
میان مهتاب
،
امشب خواب نمی روم
امشب تو را می جویم
تورا


تو ستاره زیبای منی
تو آرزوی دین و ایمان منی
تو چراغ دو جهان منی

امشب خواب نمی روم
امشب تو را می جویم
تورا

می خواهم امشب
بهترین هدیه ام را به تو تقدیم کنم
بهترین هدیه ام که عشق است
محبت است،معرفت است و جویاء حقیقت


می خواهم به سویت به امواج خروشان عشق سفر کنم
به جایی که در آن عشق است ،نیاز است ،معرفت و حقیقت


می خواهم به جایی بروم که جاویدان با من باشی
جایی که جاوید باشیم
تو باشی و من
تو باشی و من

امشب خواب نمی روم
امشب تو را می جویم
تو را

شاعر:محمد عظیم الفتی